.*.از روزهایی میگم که همیشه واسم برفی بوده روزهایی با دونه های بلوری سفید که همیشه دوستشون داشتم روزاتون برفی.*.
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
تعداد بازدیدکنندگان : 96855

New Page 1 افراد آنلاین: نفر


سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388
داره برف میاد...

سلام.ببخشید از اینکه اینقدر دیر بروز کردم فصل امتحانات و حسابی به طرف بچه مثبت شدن پیش رفتیم که تا خواستیم خوب مثبت شیم یهو امتحانات تموم شد.حالا خنثی شدیم .دعا کنید نمره های خوب بگیرم فدای همه آدم برفیهای مهربون که در لحظه های آب شدنم بازم کنارم هستن...


چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388
فصل سکوت

می‌خواهم آقا برایت، از زخم هایم بگویم

زخمی که مانده است عمری چون استخوان در گلویم

بگذار شعری بگویم از این که چشم تو دور است

از این که دور از نگاهت تنهاییم نا‌صبور است

در دفتر شعرم آقا! باران اندوه و درد است

بگذار با تو بگویم زخمم دهان باز کرده است

بگذار با تو بگویم با ما چه کرده است یلدا

بگذار آری بگویم یلدا چه کرده است با ما

فصل سیاهی است آقا فصل سکوت است و خنجر

فصل فرومردن عشق فصل نفس های آخر

بگذار با تو بگویم رو راست، بی‌استعاره

تقدیم دست و سر از ما از تو فقط یک اشاره

می‌آیی از جادة نور می‌آیی از سمت باران

این جمعه باشد ظهورت آقا! اگر دارد امکان

در مقدم چشم هایت روشن کن‌ آیینه‌ها را

سرسبز کن با ظهورت تقدیر آیینه‌ها را

می‌خواستم شعر خوبی امشب بگویم برایت

اما نشد تا بگویم شرمندة چشم هایت


دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388
کاش کسی بیاید...

تا صحبت عشق شد . دلم یهو هری ریخت.نمیدونم چرا؟

    اینروزا! هر جا هر طرف نگاه میکنم همه یه جورایی میخوان

    بگن عاشقند !!!

     توی روزنامه میخونیم...اون مرد  عاشق!!  معشوقشو دزدید

     اذیتش کرد! بعد با وضعیت فجیعی تو خیابون رهاش کرد....

    خیلی خنده داره..مجنون های امروزی چه راههایی دارن

    برای ابراز عشقشون!!!....

      یه جا دیگه میخونیم...فلان خانم  همسرشو کشت.

      فلان آقا بچه اشو کشت...اینا همه عاشقند؟؟

      از عشق دیوانه شده اند؟؟

      فرهادهای امروزی شیرین هایشان را به حراج میگذارند!

      لیلی ها در گوش دشمنان فرهاد زمزمه عشق سر میدهند !!.

      خیلی خنده دار شده..رسم عاشقی امروزززز......

     عشق مادر تماشایست.....

     مادر برای وصال به یار...فرزندش را کنارخیابون رها میکنه..

     وه چه دردناکه این غریبیها..تو  دیار خود غریب بودن دردناکه..

    در این شهر غریبیهاکه صدها قلب را زنده زنده خاک میکنند.ما بدنبال چه میگردیم؟

    یکنفر یکروز جایی گفت:

     آدمها دلهای سیاه خود را هروز

    با ابرنگ پر رنگ می کنند

     با تظاهر به خوب بودن

     چشم و دل خود را یکرنگ میکنند

     وایییییی خدای من....

         من چگونه در میان توده ماتم قصه عشق باور کنم؟

    کاش کسی میامد....با یک فریاد ویا یک رعد آسمانی...

    کاش کسی بیاید....که قلبها در آتش هجرش میسوزد...

      میامدو التیام بخش زخمهای کهنه ماکه از دل رویاست باشد...

     کاش کسی بیاید! با ردای مهربانی..و بر پل تنهایی مابایستد....

      و فریاد عشق سر دهد..... 

کاش کسی بیاید.


سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387
نوروزتان برفی...

*پیشاپیش سال جدید رو به همه تبریک میگم*


شنبه 10 اسفند ماه سال 1387
یا رب ...

آن که دلش تاب ندارد منم
شب همه شب خواب ندارد منم
اشک، تو ای گوهر شب رنگ من
مونس و غمخوار دل تنگ من
آه نزن تیغ تو بر پشت من
باز نکن پیش همه مشت من
آه پس آن کوه غرورم چه شد؟
واژه پسوند حضورم چه شد؟
آینه فهمید که پرپر شدم
محو تو بودم که کبوتر شدم
حادثه از بال و پرم می چکد
مثنوی از چشم ترم می چکد
سنگ مشو قفل به پایم بزن
گنگ مشو باز صدایم بزن
خسته شدم کو هیجان قنوت؟
فاجعه در فاجعه یعنی سکوت
ای نفست ساحره حرفی بزن
با من سودازده حرفی بزن
خسته ای افتاده به راه توام
عاشق آن سوز نگاه توام
پلک نزن! خوب بسوزان مرا
با تف اشکت بفروزان مرا
اشک همان آیه تقطیر آه
حادثه یعنی میعان نگاه
من که شبی ساده شکستم تو را
آمدم اینک بپرستم تو را
عقل ببستم که شود پست پست
عشق منم، من که غرورم شکست
من که لب عاطفه چیدم تورا
ساده و یکرنگ کشیدم تو را
وه! که تو این بار چه آبی شدی
آب که نه! باز سرابی شدی
عاشق و هجران زده دیدم تو را؟
راست بگو، خواب ندیدم تو را؟
باز که سودا زده ای مرحبا!
از ره دور آمده ای مرحبا!
باز خلیلم شده ای ربح کن!
منتظرم، قلب مرا ذبح کن
یا بزن از ریشه مرا زخم کن
یا به دل عاشق من رحم کن
زخم اگر می طلبی، سر بزن
رحم نکن ضربه آخر بزن
رحم چو خواهی صنم غمگسار
زخم مرا باصله مرهم گذار
هرچه کنی باز رهینم تو را
صبر کن،ای وای!ببینم تو را
باز پریخانه چشمت نم است
اشک تو مجروح ترین مرهم است
ای نگهت سایه ابر بهار
بر تن تفدیده قلبم ببار
فاش بگو، در کف تقدیر چیست؟
سهم دلت! سهم دلت! کیست؟ کیست؟
آن که به شب رنگ سحر زد کجاست؟
در دلت امروز کپر زد کجاست؟
آن زن همتاسه خورشید کو؟
آن که تو را یک شبه دزدید کو؟
آن که به فکر دل من نیست، کیست؟
آن که دلش سهم مرازیست، کیست؟
عاشق مفقود! امانم بده
سهم دلت کیست؟ نشانم بده!
گیج نشو، خیره نگاهم نکن
با نگهت باز تباهم نکن
آن که دل از سینه تنگت ربود
مستحقم من که بدانم که بود
باز که تو خیره به من زل زدی
باز که تو خیره به من زل زدی
از دل خود تا دل من پل زدی
باز تو، شاید... نکند؟!وای نه!!
باز تو، شاید... نکند؟!وای نه!!
البته باید... نکند؟! وای نه!!
حیف که مقصود تو روشن نبود
البته منظور تو که من نبود؟؟
هان؟ نکند باز دچار منی؟
خسته ای از صبر و قرار منی؟
من که شبی ساده شکستم تو را
من که همان یک شبه خستم تو را
من که پس از نفی تو ویران شدم
رفتی و من سخت پشیمان شدم
من که زهجران رخت سوختم
قلب تو را وصله به هم دوختم
من که شبی بر مژه بستم تو را
آمدم اینک بپرستم تو را
عفو کن ای خسته دل پاره تن
جسم توام، تو شده ای روح من
روح توام، روح مرا تن شدی
من تو شد و تو بدل از من شدی
من که توام، تو که منی، ما هم ایم
من و تو تا اوج جنون با هم ایم
ای شبحت با دل و چشمم قرین
محو توام، محو تو آبی ترین
باز سر درد دلم باز شد
ولوله ای در دلم آغاز شد
خوشه سربسته بغضم رسید
اشک تو از گوشه چشمم چکید
در نگهم یک غم معصوم ریخت
قطره ای از اشک تو بر بوم ریخت
آبی تصویر تو کمرنگ شد
باز برای تو دلم تنگ شد
باز هم افسانه شدی، نقش آب
عاشق دیوانه! سرابی، سراب!!
کاش که تصویر تو آبی نبود
عمر حضور تو حبابی نبود
دفعه دیگر که زدی آتشم
نقش تو را سبزقبا می کشم
تا نشود خاطره ات رنگ آب
با نم یک قطره نگردی سراب
اشک عجین گر بشود با گلم
سبز شوی، ریشه کنی در دلم
سبز شوی، سبزتر از هر بهار
ای نگهت خیس ترین یادگار
ای که شبی رفتی و جا مانده ام
خسته دل از عشق تو وامانده ام
ای که اسیر دل مردم شدی
ای که در این دلکده ها گم شدی
ای سفری، بلبل بی قافله
خاطره ای، خاطره ای، خاطره


عناوین آخرین یادداشت ها
 ایلیا کلمه ایست عبری ، که طبق گفته خود حضرت علی(ع) مسیحیان ایشان را به این نام می خوانند. روزی در زمان خلافت(!) ابوبکر راهبی به بلاد مسلمین آمد . سوالاتی از ابوبکر و عمر کرد نمیدانستند سلمان علی(ع) را معرفی کرد ... آن راهب از علی (ع) پرسید نام تو چیست ؟ علی (ع) فرمود : نام من نزد یهود الیا ، نزد مسیحیان ایلیا و نزد پدرم علی و نزد مادرم حیدر است ... (احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 307و308 . نظیر این مطلب در الغدیر ، ج7 ص78 آمده است.). همچنین در زمان عمر سرزمین قدس به نام ایلیا خوانده می شد .

نام کاربری
عضویت در گروهم یاهو 360 پس از وارد کردن ایمیل بر روی عکس کلیک کنید