.*.از روزهایی میگم که همیشه واسم برفی بوده روزهایی با دونه های بلوری سفید که همیشه دوستشون داشتم روزاتون برفی.*.
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
تعداد بازدیدکنندگان : 67906

New Page 1 افراد آنلاین: نفر


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1384
صبحی در پشت در

مانده برجای ،جای کفشی و نای جورابی در می زند ، چشم بگشای ! ای خرمن گل بیا با گلوی خروسان اذانی بگو از آن فاصله بسیار دور هر روستایی بر می خیزد از جای ، قرص نانی و کمی پنیر تا پایان کوه ، یا بیلی بر شانه و زنبیلی در دست و شاید شالی بر کمرش و گیوه ای در پای دارد .ناقوس شخم کم کم باورم می شود .بدانید : آسمان دست و رو شسته و پاک ، به رنگ آبی می درخشد ستاره ای نورانی و تا ستاره ای پر نور کمی آنطرفتر فاصله ها زیاد است و خوشه های طلا دسته دسته ناگهان از آسمان بعد از غرشی نا بهنگام بر سر مردمان می ریزد ، کبوتران تا پناهگاه خود فرسخی بیشتر فاصله ندارند .می بینم تگرگی با نور خدا آغشته به سرعت عشق بر زمین همان روستا به محفل می نشیند آنچنان که بر زمین ، انگار دانه های یاقوت پاشیده ایم و ناگهان ابرها پراکنده و آسمانی دوباره شفاف ، این بار کمانی از ابرو , بر آسمان ظاهر شده است .چوپانان همچو گذشته صبح به شیر می رسند و گله در صحرا پراکنده می شوند و دوباره همان قرص نان و کمی پنیر و همان گیوه دیروزی همراه با کمی از خورشید زرد طلایی همراه با چای پر رنگ کتری ، خستگی از تن مردمان روستا دور می کند . ( این کجا و آن کجا ) خیلی ممنون از یه بنده خدا که منو از افکار شیطانی کمی دور کرد تا دیگه...بماند

 


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
ببخشید
سلام این چند وقته حالم خوب نیست افکار شیطانی پیدا کردم  بعد خیلی کامل توضیح میدم.(شرمنده بهتون پس میدم )

پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1384
تهاجم فرهنگی
تهاجم فرهنگی

چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1384
بگذار بمیرم در کنار تو

وه !

 چه شوم و وحشتناک است اینکه زردِ زردْ  در خزان بمیرم .        

وه !

 چه سخت است همچو درخت سرو بودن و آخر ، در تنوری برای یک تکه نان بمیرم.

وه !!

ترسِ من از مرگ نیست بلکه از ماندنْ عاجزم و می هراسم ، یا مثل دیگران بمیرم .

وه !!

چه زیبا به بَره های پرواری آب و دانه می دهند ، می ترسم همچو همان بره که در دکانْ می میرد، با چاقوی شیطان بمیرم .

آی باد غارتگر !!

از گناهِ ما مگذر ! تا همانندِ شقایق های سُرخ و بی نشانْ بمیرم .

با تؤام ای مرگ ، ما را حریف می دانی ، ما یاد گرفته ایم رو به خُدا و آسمان بمیریم .

 آی اژدهای آتشزا !!

قسمتِ کلاغان و کافران باد !  که ما هم در آشیان زادیم و هم در آشیان بمیریم .

آخرِ خطْ برایت بگویم :

سرافرازی و افتخارم ، اهتزاز و مرگ در آستان توست .

برایمان افتخار است جانِ بیقرارمان فدای آستان تو ، مایلیم این که چنین بمیریم در کنار تو .

( ولادت اختر تابناک امامت و ولایت امام هشتم علی ابن موسی الرضا (ع) رو به همه دوستان تبریک عرض میکنم)


دوشنبه 21 آذر ماه سال 1384
تو را میبینم

چند صباحی است دلم میل به آرزوئی دارد تا از خدا بطلبمش اما زحمت زیاد دارد چون عاشق است میل به گفتگو دارد .

به خیالم لحظه های شادش دریائیست آبی آبی ، و انتهائی ندارد از انتظار بگو نه از گفتگو ؟

آن همه خواب و خیال گذشته همه باطل شد ، کو آرامشی که مرا کشاند تا بام گفتگو ؟

مغرور مشو بیا تا بام خیالم که فوج فوج پرنده خواهی یافت و فرش فرش آرزو ! 

بنگر لحظه ای فقط لحظه ای ، آیینه را ، ببین نهاده ای برپیشانی طاقی از ابرو ، و چشمانی دریایی پر از خلسه ناز که آرزو نیست ، بلکه نقش خورشید است در آیینه روبرو

هر دم فکری رسد به خاطرم ، و چند خطی می نویسم که ناگهان نقش بسته ای در خطوط دفاترم ، در سراب روبرو  تو را میبینم

   1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
 ایلیا کلمه ایست عبری ، که طبق گفته خود حضرت علی(ع) مسیحیان ایشان را به این نام می خوانند. روزی در زمان خلافت(!) ابوبکر راهبی به بلاد مسلمین آمد . سوالاتی از ابوبکر و عمر کرد نمیدانستند سلمان علی(ع) را معرفی کرد ... آن راهب از علی (ع) پرسید نام تو چیست ؟ علی (ع) فرمود : نام من نزد یهود الیا ، نزد مسیحیان ایلیا و نزد پدرم علی و نزد مادرم حیدر است ... (احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 307و308 . نظیر این مطلب در الغدیر ، ج7 ص78 آمده است.). همچنین در زمان عمر سرزمین قدس به نام ایلیا خوانده می شد .

نام کاربری
عضویت در گروهم یاهو 360 پس از وارد کردن ایمیل بر روی عکس کلیک کنید