.*.از روزهایی میگم که همیشه واسم برفی بوده روزهایی با دونه های بلوری سفید که همیشه دوستشون داشتم روزاتون برفی.*.
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
تعداد بازدیدکنندگان : 67888

New Page 1 افراد آنلاین: نفر


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
روباه و کلاغ
یکی بود یکی نبود . در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوکش برداشت ،پرواز کرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره .
روباه که مواظب کلاغ بود ، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیررا بدست بیاورد .

روباه نزدیک درختی که آقاکلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا کلاغه کرد : ” به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف که صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی .

کلاغه که با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار کنه تا روباه بفهمد که صدای قشنگی داره ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره و فـرار می کنه .

کلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت .

خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر کسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا کسی می کنه ، حتمأ منظوری داره . امیدوارم که شما هیچ وقت گول نخورید .

زاغکـی قـالب پنیـری دیـد به دهان بر گرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی که از آن می گـذشت روباهـی

روبه پر فریـب وحیلت ساز رفـت پـای درخـت کـرد آواز

ـفت بـه بـه چقـدر زیبائی چـه سـری چه دمی عجب پائی

پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ

گرخوش آواز بودی و خوش خوان نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می خواسـت قارقار کند تـا کـه آوازش آشـکـار کنـد

طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهک جست و طعمه را بربود

یک جک هم داره : یه روز روباه کلاغ رو میبینه پنیر داره .میره جلو شروع میکنه به تعریف کردن که چه سری چه دمی .... کلاغ میگه : برو بابا من خودم کلاس سومم...

جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
یه جوری ناجور
دلم میخواد صدات کنم

دلم میخواد نگات کنم

دلم میخوات بادیدنت

مست بشمو دعات کنم

دلم میخواد نگام کنی

با نگات صدام کنی

منو ببینی که مست شدم

اونوقت منو رها کنی

یکم عشقولانه....

عشق نمیپرسه که تو کی هستی؟ ........فقط میگه که تو مال من هستی
عشق نمیپرسه که اهل کجایی؟...........فقط میگه که تو قلب من هستی
عشق نمیپرسه که تو چیکار میکنی؟.......فقط میگه باعث بشی قلبم به ضربان بیافته
عشق نمیپرسه چرا دور هستی؟..........فقط میگه همیشه با من هستی
عشق نمیپرسه که دوستم داری؟...........فقط میگه عاشقانه دوستت دارم

دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
حضور یعنی همان لبخند تو
ثانیه ها با حضور تو بی بهانه ترین گل های ارغوانی منند,

واین جز عشق نمی باشد .

عشق من یعنی همان لبخند تو , یعنی سلامی دوباره برای من , در پرده ابهام آن نگاه دیروزت که شاید هزاران فرداهای دیگر وزمستانهای فروان دیگری ادامه داشته باشد.

همه ناگفته ها را من با چشم خود می بینم , ومثل مثنوی می خوانم بیا صرفنظر از قامت دیروز وهمراهی فرداهای نیامده .

بامن باش تا برایت خانه ای از گل سرخ بسازم

بامن باش تا برایت کبوترانی پرورش دهم که هیچگاه

بالی شکسته نداشته باشند .

با من باشد , در اسفند ماه مثل همیشه های دیروزی که به انتهای همان نگاه اولمان ختم می شود ( یعنی باز ادامه خواهد داشت)

هرگاه تو با من باشد آئیند عمق نگاه هایت را در کمتر ثانیه ای مرور خواهم کرد وکتاب قطور عاشقانه ات را با گوشه چشمی تفسیر می کنم وترجمه مژگانت را به سرفصل ابروانت پیشکش می کنم .

هرگاه تاری از مویت را می بینم چند خیابان طویل را در پیچش مویت خواهم دید وفصل فصل ِ عشق را با چتری از جنس ابر در می نوردم

دوشنبه 6 فروردین ماه سال 1386
آیا کسی آرد پیش تو پیامم را ؟
اگر بیاد داشته باشید آنروز چنان خورشیدِِِ نورانی تو تابیدی بامم را ، و بیشتر از همیشه می مهتاب می ریختی جامم را،و مگر با تو چراغ عشق بیفروزم و با یادت چراغان کنم شامم را،وبنازم جذبه ی چشم لیلائیت ، که مجنون بخشیدی نامم را ،در این فصل پر از درد و غبار آلود ، تن تو پیوسته عطر آگین می کند مشامم را ، بمان با من، تو با آن میخانه پر از جذبه چشمت بالا بلند ، و اینک آرزو وار بی تو می خوردن باد حرامم را .

به حیرت ماندم و تشنه ، در این صحرا ، تو ای دریا ، چو می آئی خوش می کنی کامم را ، عزیزم به کی انس خواهی گرفت ؟ آیا کسی آرد پیش تو پیامم را ؟

این زمان برایم زمان شکفتن و و این هوا برایم هوای بهار با رایحه دلپذیر عطر اقاقیا ، این فضا ، فضای معطر و مصفا و صفای بهار ، دوید در رگ خشک زمین امسال شراب حیات و رقصید برتن تو امسال عشق عقاب ( من ) .

چه بگویم نشست بر لب گل ، نوشخنده های بهار ، و غروب تلخی در زمستان امسال ، و طلوعی دیگر در فصل بهار ، .

زمانه سبز و زمین سبز و زیر پای بهار سبز ، چمنگونه به جویبار شد جاری شراب گل و آرزویی ناتمام مانده بر لب خشک همین زمین، امسال .

مرا زغم برهان ای جادوی صمیمی ، ای طراوت موعود ، من بی تو نیستم ای دوست و آشنادربهار امسال ، .

آن دو چشم ناز تو برایم آرزوست ، ای چراغ امید هزار مرتبه بهتر از بهار امسال ...

سال نو هم مبارک

عناوین آخرین یادداشت ها
 ایلیا کلمه ایست عبری ، که طبق گفته خود حضرت علی(ع) مسیحیان ایشان را به این نام می خوانند. روزی در زمان خلافت(!) ابوبکر راهبی به بلاد مسلمین آمد . سوالاتی از ابوبکر و عمر کرد نمیدانستند سلمان علی(ع) را معرفی کرد ... آن راهب از علی (ع) پرسید نام تو چیست ؟ علی (ع) فرمود : نام من نزد یهود الیا ، نزد مسیحیان ایلیا و نزد پدرم علی و نزد مادرم حیدر است ... (احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 307و308 . نظیر این مطلب در الغدیر ، ج7 ص78 آمده است.). همچنین در زمان عمر سرزمین قدس به نام ایلیا خوانده می شد .

نام کاربری
عضویت در گروهم یاهو 360 پس از وارد کردن ایمیل بر روی عکس کلیک کنید